
|
منتظرت هستم | |
|
|
سلام بر محرم،سلام بر حسین | |
|
|
خدایا: نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز !
شناخت تو ما را امان ، لطف تو ما را عیان ،
کریما : ضعیفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی ، مومنان را گواهی !
پس چه بود که افـــــــــزایی و نکاهی !
الهی : در سر گریستن دارم دراز ، ندانم که از حسرت می گریم یا از ناز !
گریستن یتیم از حسرت است و گریستن شمع از بهر ناز ،
از زار گریستن چون بود ؟ این قصه ای است دراز ۰
عزیزا : یک دل پر درد دارم ، و یک جان پر زجر ! درمانده ام ، نه از تو ، و لیکن درمانده ام در تو !
این بیچاره را چه تدبیر ؟
لطیفا : اگر بهشت ، چشم و چراغ است ،
بی دیدار تو درد و داغ است !
الهی : آفریدی رایگان ، روزی دادی رایگان ، بیامرز رایگان ، که تو خدایی نه بازرگان۰
الهی : بر عجز خود گواهم ، و بر بیچارگی خود گواه ،
خواست ، خواست توست ، من چه دانم ۰
الهی : دانایی ده که در راه نیفتیم ،
بینایی ده که در چاه نیفتیم ،
بنمای رهی که رهنماینده تویی ،
بگشای دری که در گشاینده تویی ،
من دست به هیچ دستگیری ندهم ،
که ایشان همه فانی اند و پاینده تویی۰

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي
عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق
به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني
که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬
به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬
آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...
و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . .
آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم ..
آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند
جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬
هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.
سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال
ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد
ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي
نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .











خداوندا ندای تو را می شنوم که مرا به سکوت درون می خواند
حضورت را حس می کنم
و در می یابم که هر چه روی می دهد در آن حکمت تو نهفته است
خداوندا ، مرا خردی بخش تا شکست را توقف ندانم
دانشی بخش تا دریابم راه موفقیت از میان شکست ها می گذرد
پاکم ساز ، تا با قلب خود درگاهت را بوسه باران کنم ...
درون سینه می گریم از این دلواپسی هر شب
غمم را بی صدا کرده صدای ناله ی اشکم
نمی دانم چه هستم من از این دنیا چه می خواهم
ولی در کنج این غربت خوب می دانم که من
تنهاترین تنهای تنهایم
خیلی وقته اینجا پرسه میزنم
جای رد پا تو من نیستی و بوسه میزنم
اگه حتی تو جوابمو ندی
من بازم با عکس تو حرف میزنم
تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوست نداره
سهم اون یه عشق تازه سهم تو طناب داره
بسه اشکاتو نگه دار غم تو یکی دو تا نیست
پا نزار روی غرورت جای اون به زیر پا نیست

خون ها كه به نام عشق در دل كردند
اين راه نرفته را چه مشكل كردند
گفتند سراغ ماهي از آب بگير
سهراب كجاست؟ آب را گل كردند

|

عشق مانند سوختن شمع از حرارت می باشد.
دلم مي خواست بازم تو رو يه شب تو خواب مي ديدمت
مثل گلاي نيلوفر،از روي آب مي چيدمت
بازم مي شد با هم ديگه كنار دريا بشينيم
يا بپريم به آسمون آبي عشقو ببينيم
دلم مي خواست با هم ديگه تنهائي رو قال بذاريم
دل بكنيم از اين قفس، براي هم بال بذاريم
سر بذاريم رو دوش هم ، براي هم گريه كنيم
با همه مهربون باشيم ، براي هم گريه كنيم
يه پل رو آبها بزنيم، دو رنگي رو دور بزنيم
به مركز عاشق شدن، نقطه پرگار بزنيم
بگيم به هم از دل و جون، من مي مونم ، تو هم بمون
نريم سراغ ديگرون ، پا نذاريم رو عهدمون
اگه يكي مون بميره، اون يكي ياري نگيره
عاشق بمونه تا كه هست، چون كه به عهدش اسيره
يعني اينها خياليه ، فقط قاب عكس خاليه
داشتن تو براي من، آرزوي محاليه
كاشكي مي شد كه رؤياهام ، رنگ حقيقت بگيرند
تموم درد و غصه هام ، تو چاه و نفرت بميرند
كاشكي مي شد كه تا ابد ، من و تو مال هم باشيم
براي پرواز از قفس، پرهاي بال هم باشيم
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود ...
ماهیان می گفتند :
تو اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی ، همتی کن ،
و بگو، ماهی ها، حوضشان بی آب است
دریاهارودوس ندارم چشم تو دریای منه
اسمتو فریاد می زنم اسم تو دنیای منه
غم روفراموش میکنم تاتوچشات زل میزنم
رنگ سیاه چشم تو معنی شعرای منه
پر از امیدو آرزو شد دل پژمرده ی من
حضور نازنین تو امید فردای منه
کافیه اسمت روفقط واسه یه باربگم عزیز
اسم قشنگ ونازتو دوای دردای منه
من چی بگم که لایق چشمای نازتوباشه؟
فدای قلب پاک تو این دل شیدای منه
دست تو تودستای من مهر تو توی دل من
بهونه گیر عشق تو تک تک اعضای منه
روزای بی تو بودنم غم توی قلبم میشینه
عکس چشای ناز توهمدم شب های منه
خواب وخیال من شده رسیدن فصل وصال
خواستن تو داشتن تو همیشه رویای منه
داروندارمن فقط تولحظه های بی کسی
گرمی دستای تو و سردی دستای منه
گرانترین جواهرو طلاوزیور نمی خوام
قلب پر از محبتت گوهر یکتای منه
تمومه خاطرات من روزای باتوبودنه
تو دفتر خاطره هام عشق تو امضای منه
دریاهارودوس ندارم چشم تو دریای منه
اسمتو فریاد می زنم اسم تو دنیای منه
غم روفراموش میکنم تاتوچشات زل میزنم
رنگ سیاه چشم تو معنی شعرای منه
پر از امیدو آرزو شد دل پژمرده ی من
حضور نازنین تو امید فردای منه
کافیه اسمت روفقط واسه یه باربگم عزیز
اسم قشنگ ونازتو دوای دردای منه
من چی بگم که لایق چشمای نازتوباشه؟
فدای قلب پاک تو این دل شیدای منه
دست تو تودستای من مهر تو توی دل من
بهونه گیر عشق تو تک تک اعضای منه
روزای بی تو بودنم غم توی قلبم میشینه
عکس چشای ناز توهمدم شب های منه
خواب وخیال من شده رسیدن فصل وصال
خواستن تو داشتن تو همیشه رویای منه
داروندارمن فقط تولحظه های بی کسی
گرمی دستای تو و سردی دستای منه
گرانترین جواهرو طلاوزیور نمی خوام
قلب پر از محبتت گوهر یکتای منه
تمومه خاطرات من روزای باتوبودنه
تو دفتر خاطره هام عشق تو امضای منه
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرذ د وست دارم
|
(خود میدانم که زمان این حرفها دیگر به سر شده است...)
مهمان قلبت بودم یادت هست؟ عـــــــزیــزتــرین کست بودم یادت هست؟ عاشــــقم بودی یادت هست؟ حال چی؟ حال تنها خاطره ی مرده ای در دور دورهای ذهن تو گشته ام که مرا در بی بهاترین نقطه ی زمانه ات جا داده ای... *** چه ساده من و قلبم به بازی گرفته شد و چه آسان نیلوفرها جای مریم ها را پر میکنند خود خوب میدانم که دیگر مهم نیست که نیلوفر برایت بخندد یا مریم! *** آری فراموش شدن اندوه کمی نیست ثانیه هایم مرگ عشق را در میابند ولی هنوز هم منتظرند و آرام آرام جلو میروند شاید که دوباره بازگردد شادی را به آنها بازگرداند *** خنده هایش را میبینم چه ساده میاندیشیدم که یک عمر با خنده هایش زنگی خواهم کرد همیشه دوست داشتم بخندد ولی در این زمان اندوه این خنده های اوست که اشک مرا جاری میکند اطرافیان میگویند او را مرده بپندار!! آخر ای بی خردان خود بگویید چگونه سازنده ی زیباترین لحظات عمرم را با نیستی پیوند دهم؟؟ مرا به قصر آینه ها برد و من ِ من را به من نمایان ساخت آری به چشم او زیباترین بودم و عاشـــــــق آن چند لحظه دیدار من بود حال آخر چه شد او را ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ او که فقط دعاکننده ی نیک بختی من بود چرا اینک فقط بهر مرگ من در سجاده سر فرو می آرد . . . . مرا مهلت ده فقط ۱بار دیگر دوستت دارم را در گوش تو زمزمه کنم
|
تنها با گلها گویم غمها را
تنها با گلها گويم غمها را
چه كسي داند ز غم هستي چه به دل دارم
به چه كس گويم شده روز من چو شب تارم
نه كسي آيد نه كسي خواند
ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم
كه سخنها گويد ساز من
تو نداني تنها همه شب باگلها
سخن دل را ميگويم من
چو نسيمي آرام كه وزد بر بستان
همه گلها را ميبويم من
تنها با گلها گويم غمها را
چه كسي داند ز غم هستي چه به دل دارم
به چه كس گويم شده روز من چو شب تارم
چون ابري سرگردان
ميگريد چشم من در تنهايي
اي روز شاديها كي باز آيي
امشب حال مرا تو نميداني
از چشمم غم دل تو نميخواني
امشب حال مرا تو نميداني
از چشمم غم دل تو نميخواني
تنها با گلها گويم غمها را
چه كسي داند ز غم هستي چه به دل دارم
به چه كس گويم شده روز من چو شب تارم

در خیال تو
در خیال تو
در خلوت خیال تو ره می دهم تو را نا دیده روی تو اتش زند بما یکشب چو ان نسیم بگذرد ز کوی دل گر می روی بزن لبخند بروی دل نامت نمی برم زیرا که این زبان سوزد زنام تو هر گه کنم بیان شهرزاده ام تویی روزی در این امید بینم رخ تو را چون شبنمی سپید.... 


من به اندازه ی تو
صبر نکردم
اما...
دل تو با دل من جور نبود
و غمم
تاب نداشت
که ببیند هر روز
رنگ تنهایی چشمان تو را
همه ی خاطره ها
پشت آن کاج بلند
(که نوشتی
به همین سرخی رز...
و به عطر گل یخ...
دوستت می دارم
تا ابد های ابد)
دفن شدند
من به اندازه ی شب های
پشیمانی دل
خواب دستان تو را می دیدم
و چه رنجی بردم...
عکس تو ذهن مرا پرکرده
دوستت می دارم
که همه دلخوشی ام بودن توست
و سکوتت که همیشه
پر راز...
و صدای سازت
که مرا عاشق کرد
و نفس های بریده
که پر از حس عطش...
یادت هست؟؟؟
من و تو ساده تر از مردم شهر
جشن دل را بردیم
هدیه ام یک ماه است
آسمان دل تو شب که نداشت؟؟؟
ماه من را به شبم برگردان
دوستت می دارم